الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

48

الغدير ( فارسي )

و رحمة الله و بركاته ، فرمود : چه كسانى هستيد ؟ گفتند : موالى تو يا امير المؤمنين راوى گويد آن جناب را ديدم كه با خنده فرمود : چگونه ( از موالى من هستيد ) و حال آنكه شما گروهى از عرب هستيد ؟ گفتند ، در روز غدير خم از رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله شنيديم در حالى كه بازوى تو را گرفته بود خطاب بمردم فرمود : آيا من بمؤمنين اولى ( سزاوارتر ) هستم از خودشان ؟ گفتيم بلى ، هستى اى رسول خدا ، پس فرمود همانا خداوند مولاى من است و من مولاى مؤمنين هستم ، او على مولاى كسى است كه من مولاى اويم ، بار خدايا دوست بدار كسى را كه او را دوست بدارد و دشمن دار آنكه را كه او را دشمن دارد ، فرمود : شما اين را ميگوئيد ( و معتقد هستيد ) ؟ گفتند : آرى ، فرمود : و بر اين گفتار گواهى ميدهيد ؟ گفتند آرى ، فرمود : راست گفتيد پس آنگروه روانه شدند و من بدنبال آنها رفتم و به مردى از آنها گفتم : شما چه كسانى هستيد ؟ اى بندهء خدا ؟ گفت : ما گروهى از انصاريم و اين است ابو ايوب صاحب منزل رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله ، پس دست او را گرفتم و به او درود و تحيّت گفتم و با او مصافحه نمودم . و از حبيب بن يسار ، از ابى رميله روايت شده كه چهار سوار آمدند نزد امير المؤمنين عليه السّلام تا اينكه شتران خود را در رحبه خوابانيدند ، سپس بنزد آن جناب آمدند و گفتند : السلام عليك يا امير المؤمنين ، و رحمة اللَّه و بركاته ، فرمود و عليكم السلام از كجا آمده اين قافله ؟ گفتند : موالى تو از سرزمين فلان آمده‌اند ، فرمود از كجا شما موالي من هستيد ؟ گفتند : مادر روز غدير خم از رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله شنيديم كه ميفرمود : من كنت مولاه فعلى مولاه ، اللهم وال من والاه ، و عاد من عاداه ، و ابن اثير در جلد 1 « اسد الغابة » ص 368 روايت كرده از كتاب الموالات ابن عقده باسنادش از ابى مريم زرّ بن حبيش كه گفت : على عليه السّلام از قصر بيرون آمد و با او روبرو شدند سوارانى كه شمشير حمايل داشتند ، و گفتند : السلام عليك يا امير المؤمنين ، السلام عليك يا مولانا و رحمة الله و بركاته ، على عليه السلام